یادی از نوجوانی

افسوس که گذشت . هرگز باز نیامد ان زلال اندیشه نوجوانی و آن صداقت فکر . شادابی ایمانی بی مغلطه عقل به استواری کوه بدون استدلال با ادراکی وجدانی . ایمانی که سرچشمه همه جنبش ها وکوشش های  بی دریغ بود . و سرمایه ای که هرگز پایان نداشت . اما مانند بسیاری از موهبت های این جهانی دوامی نداشت و در گذر روزگار خاک غربت بر ایینه اش نشست فراز و نشیب آن لطافت و پاکی اش را گرفت . جز خاطره ای غم انگیز که بر سینه ی آوار می شود چیزی باقی نگذاشت . اینک جز اشک دیده آه جانسوز نمانده که بدرقه ی تصاویر مبهم ذهن می کنم شاید که به حافظه ی  انباشته از غریو سال ها وماهها دست به احساسی باقی مانده از آن روزگار بیاویزم   آن وقت ها شهپر همتمان  از بلندای  قله ی  زندگی  کا م یافتگان و به دولت رسید گان می گذشت  و سر به شاه نشین عرش الاهی می سایید و اینک تمام مقصود مان گذراندن و چرخاندن چرخی است که بی دغدغه ی  ما هم می گذرد و می چرخد و بی منت , به انتها خواهد رسید  . چه بخواهیم وچه نخواهیم . دورانی بود که چشم و دل به تکرار مکرر روز وشب عادت نکرده بود وهر صبح گاهی از پس شامگاه  وهر بها ری  بعد از زمستان چون واقعه ای بدیع و تازه می نمود وشعور درک بکر کودکی , را به بازی می گرفت ودر رویا های نیمه شبان وگرفتگی های صبح های پاییزی غرق می نمود .ولی حالا دیگر بوی علفزار ها و صدای شر شر جویبار ها مرا به مستی و بی خودی نمی کشاند . دیگر پرواز پروانه ها و پریدن و جهیدن قورباغه ها مرا به دویدن  و جست وخیز وا دار نمی کند  .آن روز ها نماز مان را عاشقانه و سر بلند می خوا ند یم و امروز سر افکنده و گناهکار و از روی  وظیفه . آن روزها  حالی بود و زمزمه ای می کردیم و ندایی می شنیدیم و حالا جز پژواک نعره هاروز مره مان و کا بوس های شبانه چیزی نمی بینیم و نمی شنویم . ان روز ها همه چیز زیبا بود چون همه چیز از او بود ولی حالا همه چیز زشت کریه است  چون هیچ رابطه ای  بین ما و او نیست . ای کاش دست تکنو لو ژی وسیله ای می ساخت که سوار بر آن از این دیار وزمان می گذشتیم و به آن فضای  مقدس پر می گشودیم .حالا دیگر دستهای آرزویمان نیز به گدایی مادیت رفته است . دیگر کسی با قرآن سفر نمی کند دیگر کسی سوار کشتی محبت و ولایت بر گزیدگان خدا نمی شود حالا همه صبح ها با موزیک می خواهند به سایه آرامش دست یابند دیگر کسی دعای عهد نمی خواند . آن روزها لااقل بزگی یا بزرگانی , وارستگانی , خلوت نشینانی بودند که زیارتشان بوی خدا و امام حق می داد ولی امروز چه , جز کتابخانه هایی سیار چه می بینی . حالا همه غمگین و افسرده چون راهبر ومرشدی نیست . شادیها همه تصنعی چون شادی دلی نیست . آن که دل را برافروخت شادیش رانیز در حضور خود قرار داد . فقط لفظ مانده و صورت اگر روحی جستی ومعنا مرا هم دریاب .

/ 1 نظر / 13 بازدید
آتنا

واقعا"ای کاش تکنولزی وسیله ای میساخت ک سواربرآن ازاین دیار وزمان میگذشتیم" اینجا برای ی سری دین وایمان شده وسیله ترقی .ی سری هم ازمسلمونی فقط نمازخوندنشویادگرفتن روزی1000باردروغ میگن درمورد دیگران قضاوت میکنن عالم وآدمو زیرسوال میبرن.